این نمایش توانست جوایز بهترین بازیگر مرد - بهترین طراحی صحنه و جایزه دوم کارگردانی را برای آقای ( مجتبی فلاحی ) و جایزه دوم بازیگری مرد را برای آقای ( زاوش تقوایی) کسب کند.
جوایز برگزيدگان به ترتیب زیر اعلام شد:
جایزه اول طراحی بروشور به امیر اسماعیل زاده برای"ناموس پرستان"، جایزه اول طراحی نور به مهدی شاهحسینی برای"جیک جیکهای شش و هشت"، جایزه اول طراحی لباس به آرمان طیران برای"مکلت"، جایزه اول طراحی صحنه به مجتبی فلاحی برای"مخزن"، جایزه اول موسیقی به سهند شکرزاده برای"مکلت"، رتبه اول بازیگری زن به همراه تندیس، دیپلم افتخار و جایزه نقدی به میترا مومنی برای"جنین جنزده"، رتبه دوم بازیگری زن مشترکاً به فرانک جوادپور"مکلت" و مژگان محب"مارکو در یکشنبه بازار"، رتبه سوم بازیگری زن به سارا سجادی"مکلت". همچنين از مریم اکبری بازیگر نمایش"جیک جیک های شش و هشت" تقدیر شد.
جایزه ویژه هیئت داوران برای بازیگری مرد به گروه بازیگران نمایش"گربه و موش" از قیر و کارزین. جایزه اول بازیگری مرد همراه تندیس و دیپلم افتخار و جایزه نقدی به مجتبی فلاحی بازیگر نمایش"مخزن". رتبه دوم بازیگری مرد مشترکاً به زاوش تقوایی و سعید خوش شانس برای کار "مکلت". رتبه سوم بازیگری مرد مشترکاً به مهدی کارت"جیک جیک های شش و هشت"، فرشید محمدی"باغ آرزوها"، محمد مطهری"ناموس پرستان".
از مهدی ارجمندی"مکلت" و سلمان فرخنده"جنین جن زده" تقدیر کتبی به عمل آمد.
جایزه اول نمایشنامهنویسی به آرمان طیران برای کار"مکلت"، جایزه دوم نمایشنامهنویسی به طیبه عقبیحسینی برای"مارکو در یکشنبه بازار"، جایزه سوم به فرشید تربیت برای"گربه و موش".
جایزه اول کارگردانی به همراه تندیس، لوح تقدیر و جایزه نقدی به آرمان طیران برای کار"مکلت"، جایزه دوم کارگردانی به جواد صفایی"گربه و موش" و مجتبی فلاحی"مخزن"، جایزه سوم کارگردانی به محمد مطهریپور"باغ آرزوها"، احسان شادمانی و مهدی شاه حسینی"جیکجیکهای شش و هشت" از محمد جواد صفایی برای کار"سرزمین آسمانی" نیز تقدیر شد.
آثار برگزیده جهت شرکت در جشنواره منطقهای: "مکلت" به کارگردانی آرمان طیران و"مخزن" به کارگردانی مجتبی فلاحی.
به هر گروه نیز مبلغ 5 میلیون ریال کمک هزینه اهدا شد.
دبیر جشنواره دکتر منصور طبیعی، مدیر اجرایی علی ثابت، برنامه ریز و سرپرست اجرا، ساسان ریاستیان، تبلیغات و تدارکات محمد مرادی و حسین قهرمانی، عکاس مهدی یزدانی.
به خاطر علاقه هنرمندان نمايش شيراز به استفاده از تالار كف استاد لايق اين مقاله را ازآقاي پيام فروتن انتخاب كردم. مرسي .
داريوش
اشاره: بسياري از طراحان و كارگردان هاي ولو حرفه اي ما در شناسايي انواع صحنه هاي تئاتر از تبحر و شناخت كافي برخوردار نيستند. اين شناخت زماني از اهميت خاصي برخوردار مي شود كه بدانيم هر يك از صحنه هاي موجود در تئاتر حرفه اي ، مزايا، محاسن و معايبي دارند وهر يك امكانات مشخصي را در اختيار گروه اجرايي قرار مي دهند. اين كه هر صحنه ي خاص از چه استانداردها و ضوابطي تبعيت مي كند و شيوه هاي اجرايي هر يك از اين نوع صحنه ها به چه ضوابطي تبعيت مي كند و شيوه هاي اجرايي هر يك از اين نوع صحنه ها به چه صورت است، قواعد و اسلوب تعيين شده اي دارد كه شناسايي آنها مي تواند به هر چه بهتر و علمي تر شدن يك اثر نمايشي ياري رساند.
يكي از انواع صحنه هايي كه چند سالي است مشتريان پروپاقرصي پيدا كرده است صحنه هاي باز (open stage) است. صحنه هايي كه معمولاً سالنهاي چهار سو، قشقايي، سايه، مولوي و ساير سالنهاي از دست را در قالب اين گونه صحنه ها شناسايي مي كنيم. اما آيا واقعاً مي توان به اين سالنها، صحنههاي باز اطلاق كرد؟ نوشتار زير تلاش دارد تا خواننده را با برخي از ويژگيها و مشخصات صحنههاي باز آشنا كند. ويژگيهايي كه بيترديد، در هيچ سالني در ايران نميتوان سراغي از آنها گرفت!
صحنههاي باز
عنوان «صحنهي باز» انواع مختلف و گوناگون گستردهاي از اشكال صحنه را كه به وسيلهي قاب «پروسنيوم» از تماشاگر جدا نميشوند، شامل ميشود. در اين ميان لازم به ذكر است معماران تئاتر هر جا كه بتوانند از لغت سكو يا plat form به جاي واژه صحنه «stage» استفاده مي كنند. چرا كه واژهي سكو نه تنها بيانگر حضور تماشاگر و بازيگر در يك حجم فضاييي مشخص است، بلكه مسوولان آييننامهي ساختمانها نيز به ندرت قانع ميشوند كه stage ميتوان بدون جزئياتي چون پروسنيوم، فضاهاي جانبي جهت يالانها و ... اجرا و ساخته شود.
يك سكوي تالار كنسرت ساده ترين و ابتدايي ترين حالت يك صحنهي باز است. اما نوع پيچيده تئاتر صحنهي باز، صحنهاي است كه براي اجراهاي نمايشي و به خصوص درام طراحي مي شود . طراحي در اين وضعيت شامل چيدمان هاي بيشتر براي رفت و آمد بازيگران و توجه به ميزانسن ها است. صحنهي ژاپني تئاتر نو، صحنه هيا سنتي جسنواره هاي استراتفورد، اونتاريو و گاتري در منسياپوليس آمريكا در اين قالب دسته بندي مي شوند.
در صحنهي تئاتر نو، فضاي اصلي سكو 4/5×4/5 متر است و اندازه صحنهي تانگو گاتري تقريبا 2/7×4/5 متر است. تطابق مساحت اين فضاها با مساحت فضاهاي پروسنيوم و آرنا تصادفي نيست. ظاهرا فضاي 36 متر مربع يا كم و بيش رد همين حدود براي تئاترهايي كه به همنفسي با تماشاگر نياز دارد، مناسب به نظر مي رسد. توجه كنيم كه خلاص شدن از فضاي غيرضروري بيش از اين بسيار دشوار است.
در اين گونهي تئاتري، تماشاگران صحنه را زا سه جانب احاطه ميكنند يا در بهترين قسمت آن مينشينند و شيوهي كلي اجرا، بيشتر به سمت تجسم گرايش مييابد تا يك تصوير گرايي صرف.
نوع ديگري از صحنه باز، اتاق خالي (Empty Room) يا جعبه سياه (Black Box) است.
چنين فضايي مناظر نمايشي جالبي را ارائه ميكند و از آنجا كه هرچه فضاي اتاق كوچكتر باشد، انعطاف پذيري نيز بيشتر ميشود، در اين گونه سالنها تنها تاسيساتي را كه نميتوان حذف كرد شبكهي توري فلزي (grid) سقف است كه از آن جهت نصب تجهيزات نوري، صحنه پردازي، بالا بردن وسايل دكور توسط طناب و باريكههاي پرده استفاده ميشود. شبكه توري مزبور بايد رد حدود 8/4 متر بالاتر از سطح زمين نصب و به ديوارهاي جانبي سالن متصل باشد. ناگفته نماند به خاطر انعطاف پذيري و عملكرد كامل، شبكهي توري بايد قابليت پايين آمدن داشته باشد.
در چنين صحنه هايي قرار گرفتن تماشاگران و صحنه در يك سطح، وضعيت مطلوب و مناسبي را به وجود نميآورد. به همين دليل تماشاگران بالا برده مي شوند.
اما يك سالن بلك باكس بايد از چه اندازههايي تبعيت كند؟ براي ساخت چنين سالنهايي پيشنهاد ميشود كه از اتاقهاي كوچكتر از 12×12 متر استفاده نشود. از طرف ديگر اتاق بزرگ تر از 18×18 متر نيز با توجه به اهميت ارتفاع و اين كه تماشاگران را بتوان توسط داربستهاي موقت به نحوي ايمن بالا برد، چندان عملي به نظر نميرسد.
خصوصيات صوتي اين اتاقهاي انعطاف پذير نيز موضوع بسيار مهمي است. بهترين پوشش براي كف، موكت است. اگر تماشاگران عموما در يك قسمت مشخص از اتاق نشانده ميشوند در اين صورت محيط پشت سر آنها را ميتوان به وسيلهي پشم شيشههاي 5 سانتي متري يا دو لايه نمد آويخته از ديوارها پوشش داد. محيط بالاي سر آنها را نيز ميتوان با كاشيهاي اكوستيك يا هر مادهي جاذب صداي مناسب ديگري پوشاند. اما اگر تماشاگران در اطراف اتقا حركت ميكنند، هيچ راه حل دايمي و ثابتي براي رفع اين مشكلات وجود نخواهد داشت. هر چند به وسيلهي پوشاندن برخي قسمتهاي سقف و نصب باريكههاي پارچهاي در اطراف ديوارها ميتوان تا حدي اين وضعيت غامض را بهبود بخشيد.
حجم خالص اتاق نمايش نبايد توسط اتاقكهاي كنترل، بالكنها و ... از بين برود. اين مكانها بايد به صورت گالريهاي كاملا مجزا از اتاق باقي بمانند. در اين ميان تا زماني كه صحنه و فضاي محصور كنندهي نزديك آن در غير اين صورت هم بازيگر و هم صحنهي نمايش، بيش از اندازه بزرگ جلوه ميكنند. به همين دليل، توسط يك كف چوبي سايه رنگ كه به اندازه 2/1 سانتي متر از محيط اطراف موكت شده بالاتر است ميتوان صحنه را از ساير فضاهاي سالن تفكيك كرد.
معمولا صحنهسازياي كه در صحنهي باز استفاده ميشود. از شكل و شمايلي ساده برخوردار است. اين صحنه پردازي بيشتر قطعات دكور را شامل ميشود تا دكوري كامل و مجهز و انواع پروسنيومها را. در اين ميان موضوع مهمي را كه نبايد از نظر دور داشت، پخش كردن و توزيع قطعات دكور در فضاهاي مشخص بازي است تا ساختن دكرو و تجهيزات كامل در پيرامون و محيط بيروني فضاي اجرا؛ در اين صورت است كه صحنهي باز پاسخگوي مناسبي براي چنين نوع طراحي صحنهاي خواهد بود.
چند نكته مهم در طراحي صحنهي تئاتر باز
براي طراحي صحنهي باز از كجا بايد شروع شد؟ اولين نكتهاي كه بايد به آن توجه داشت آن است كه فضاي تئاتر اين گونهي صحنهاي بسيار متراكم است. فضاي مربع شكلي به اندازههاي جانبي 27 متر و ارتفاع 8 متر لازم و ضروري است. اولين مسئله مهم آن است كه از اين فضا به نحو مناسبي استفاده شود. هزينههاي توليد پايين باشد و سيستم نورپردازي نيز، هم به لحاظ صرفه اقتصادي و هم به خاطر سهولت در استفاده ترجيحاً تنها در سقف به كار گرفته شوند.
ويولن سفيد
يه صداي لرزش مرتبا از شيشه دفتر محل كار آقاي آرمان شنيده مي شه، انگار كه شيشه ها ضمير ندارن كه لرزش اونها رو بگيره چون اينجا طبقه سومه و هرماشيني كه توي خيابون رد مي شه، شيشه ها رو مي لرزونه ولي چه اهميتي داره؟ تازه لرزش شيشه ها خيلي كمتر از بقيه صداهاست، صداي آرشه روي ويولون كه از ديوار بغلي مياد، يه مشت جوجه موزيسين! كلاس ويولون تموم مي شه، دف شروع مي شه و تا ساعت هفت همينطور صداها مختلف، احمد نجفي هم كه قربون بلندگو.... گوش آدم رو كر ميكنه، اصلا اون چيكار داره مرتبا مياد اينجا واسه آقاي آرمان حرف مي زنه با اون ريتم صدا و حنجره خراشيداش مثل آدماي تو ميدون تره بار حرف مي زنه وقتي هم موبايلش زنگ مي خوره مثل گاو سرشو زير ميندازه مي ره دنبال حرف زدنش يه ببخشيد هم نمي گه! دفتر آقاي آرمان طبقه سوم يه ساختمون قديمي كه از بيرون كه نگاه كني انگار سالهاي چهل يا پنجاه، آجرهاشو به جاي سيمان با تف به هم چسبوندن انگار هر لحظه مي خواد بريزه تو خيابون، يه خيبابون فرعي و باريك طبقه اول دفتر ازدواجه كه هميشه تعطيله و معلوم نيست چي شده، طبقه دوم هم يه مشت آدم مشكوك دفتر تبليغاتي دارن، نجفي هم يه واحد اونو دكان و انبار زده ومعامله كاغذ پاره و كارتون مي كنه اسم دكاتش هم گذاشته بازرگاني نجفي پخش كارتون، طبقه سوم آموزشگاه موسيقي و دفتر آقاي آرمان، آقاي آرمان يه آدم تنهاست كه دفتر حقوقي داره، وكيل پايه يك حسام ارمان، آرمان چهل و هفت ساله خوش قيافه كم حرف، كم تحرك و متفكر، با قد نسبتا بلند ، موهاي جو گندمي، دستهاي ورزيده و صورت كشيده و يه عينك گربه اي ، قيافه دهه شصت امريكايي داره، صورتشو هر روز ماشين مي كنه سيگار وينستون مي كشه و هر دو سه ماه يه بار ممكنه يه موكل پيدا بشه تا ارثشو از چنگ دادشهاش يا يه زمينو يه نفر تو قوچان وقف امور خيريه كنه ، موكل هاي پوسيده اي كه انگار هميشه تكراري هستند ، انگار هميشه گناهكارند. دست به دامن آقاي آرمامن مي شوند تا از يه چيزايي فرار بكنند، آقاي آرمان يه خونه قديمي تو خيابون باغ بهشت داره كه با مادرش و گلي خانم اونجا زندگي مي كنند، گلي هم سن وسال مادرشه كه كارهاي خونه رو مي كنه، آقاي آرمان يه زندگي ساده و كم تحرك رو داره و پوسيده با حداقل تعداد دوست و آشنا و بدون زن و بچه! چون خودش اينجوري راحتره، اهه چرا از خودش نمي پرسيد.
- چرا از خودشون نمي پرسيد؟
- راستش گفتم ... گفتم شايد شما اطلاع داشته باشيد.
- نه ما اطلاع نداريم،اينجا دفتر تبليغاتيه برين بالا از خودشون بپرسيد.
- بله ، طبقه...؟
- سومه، حسام آرمان، شايد احتياج به منشي داشته باشه.
- مرسي
- خداحافظ
نيلوفر با هدف خاصي آمده بود راستش زياد به حقوق منشيگري احتياج نداشت، شايد فقط به خاطر اين بود كه از شخصيت آقاي آرمان خوش آمده بود و شيفته او بود سه ماه قبل يه بار اشتباها... نه اشتباهي نبود، تابلوي فلزي زرد رنگ كنار در كاملا مشخصه حكاكي سياه داره كه اسم حسام ارمان رونشون ميده، كاملا مشخصه كه در آموزشگاه موسيقي نيست، ولي اونو باز كرد و تورفت، آرمان داشت كتاب مي خوند سرشو بالا آورد، اوه چه نگاه گيرايي چه چهره متفكري، عينكو پائين داد و با حالت صورت پرسيد بفرمائيد نيلوفر در حاليكه لبخند دخترانه و كمي احمقانه زد گفت: ببخشيد فكر كردم آموزشگاه موسيقيه آرمان در حاليكه سرش رو به كتاب برمي گرداند ، محكم و جاافتاده گفت: در سمت چپ تابلوش مشخصه. نيلوفر معذرت خواهي كرد ولي جوابي نشنيد. سه ماه بود كه هفته اي سه چهار بار در تيره رنگ با تابلوي كنارش كه روش حك شده بود حسام آرمان وكيل پايه يك احساس خاصي به نيلوفر داده بود و چقدر اشتياق داشت اون درو بازكنه، چقدر نيلوفر منتظر يه اتفاق بود تا با آرمان صحبت كنه و در روياهاش چقدر با اون زندگي كرده بود مردي چهل و چند ساله كه فقط يك بار اونو ديده بود، ولي حالا فرصت خوبي بود، با اين كار مي تونست به كنجكاوي هاي دخترانه و هوس بازانه خودش نزديك بشه، منشي آرمان منشي نداشت هيچ وقت، شايد قبول كنه . نيلوفر در زد.
- بفرماييد
نيلوفر در حاليكه در را باز مي كرد صداشو صاف كرد، سلام آقاي آرمان. سكوت كوتاهي حاكم شد، آرمان انگار اونو به ياد آورد همونطوري كه روي صندلي پشت بلند چرمي دوزي قديمي چرخ زد و كتابشو تو قفسه پشت سرش جا داد جواب داد سلام؟
چقدر بي روح و سنگين، ولي براي نيلوفر خيلي متين و محرك بود انگار اين همون مردي بود كه هميشه آرزو داشت. شما منشي... نمي خوايد، من شنيدم كه شما منشي نداريد به همين خاطر بود كه گفتم بدون مقدمه ، يعني ... كارمو خوب بلندم با كامپيوتر هم آشنايي كامل دارم علاقه مند به كارهاي حقوقي و در مورد حقوق هم هرچي شما صلاح بدونيد فقط اينكه بيكار نباشم برام خيلي مهمه.
نيلوفر يه دختر بيست ساله خوش اندام با چشماني درشت و كشيده و با حالت چهره اي كه انگار مثل هزاران دختر هم سن و سال خودش ارژينال نبود و سبك نداشت انگار بسته به تلويزيون و ماهواره هرچند وقت يه بار عوض مي شود و سعي بر اين داشت كه خودشو بسته به طبقه اي نشون بده كه از همه چيز سيرند ولي اون هم در واقع مثل نيلوفر خودشون رو گول مي زدند و شديدا تشنه و درمانده بودند. پس اين چه كتماني بود؟ به هر حال نيلوفر خوشكل بود به معناي بازاري و سعي مي كرد جذاب و ازاد باشه و انگار اداي جودي رو در كارتون بابالنگ دراز در مي آورد. سكوت تموم شد آرمان صداشو صاف كرد وگفت:
- راستش خانم.
- نيلوفر، نيلوفر كشاورز.
- خانم كشاورز در اين دفتر خيلي كم در طول سال تردد هست، و تعداد كساني كه با من مشاوره مي كنن كمه، من ترجيحا به خاطر شرايط موجود به كمك منشي احتياج ندارم و هيچ وقت هم آگهي به روزنامه ندادم.
- من خودم داوطلبانه آمدم.
- چطور؟
- آخه دنبال كار مي گردم هيچ كس به يه مهندس زن كه معدن مي خونده احتياج نداره... از همون اول به حقوق علاقه داشتم... كاش رشتمو عوض نكرده بودم آلماني ها يه ضرب المثل دارند كه ميگه ايش ويل در زدنت هيل،...
نيلوفر مثل سگ دروغ مي گفت اون يه دانشجوي انصرافي فوق ديپلم صنايع دستي آزاد بود كه فقط مدتي ويولون تمرين مي كرد و بيشتر وقتشو با ميترا و الناز تو مراكز فخر فروشي دخترانه پلاس بود و پول قبض موبايلشو با هزار تا بدبختي از مادرش مي گرفت، پدرش هم بازنشسته بانك بود كه سعي مي كرد به زن و سه تا فرزندش ثابت كنه انسان كاملي هست اون دو تا دختر ديگه شوهر كرده بودند و نيلوفر ته تغاري خيلي براش عزيز نازي بود، نيلوفر سعي مي كرد خودشو خيلي با فهم و متمدن نشون بده ولي اين رفتار او خيلي احمقانه بود چون زياد حرف مي زد تا اين مطلب رو ثابت كنه اون هم براي آدمي مثل حسام آرمان.
چند دقيقه اي گذشت، متوجه شد زياد وراجي كرده گفت:
- آره ببخشيد چقدر حرف زدم، ولي واقعا دلم از اين سيستم اجتماعي غلط و ... به همين خاطر دوست دارم با يه وكيل مثل شما كار كنم، برام خيلي جذابه.
- متشكرم من به منشي احتياج ندارم، اميدوارم يه دفتر خوب پيدا كنيد.
آقاي آرمان عينكشو بالا زد و روي كاغذ شروع به نوشتن كرد انگار ديگه نمي خواست صداي اون دختره رو بشنوه يه موجود دروغگو كه معلوم نيست به چه دليل مي خواد خودشو به آرمان بچسبونه شايد به خطار اينكه واسه الناز و ميترا و گلي قوپي بياد كه طرف مقابلش يه وكيل خوش قيافه اس و خيلي معروف روهم اضافه كنه ، خوش قيافه، ارمان هميشه به قيافه خودش مي رسيد ولي به چه دليل ؟ به خاطر خودش يا ديگران؟ اون كه هيچ وقت اهل زن بازي و دون ژوان بازي نبود، ولي مردم اينجوري فكر مي كردند. مگه نه؟
آه، مردم، مردم يا زنها و دختركها، اونا ديگه چه موجوداتي اند چي مي خوان از جون آدم چرا اينطوري نگاه مي كنند؟ معلوم نيست نگاهشون از سر هوسه يا فضولي يا علاقه يا نفرت، هر چي هست حس خوبي نيست. تازه آرمان كه سالها خودشو بايگاني كرده بود سي و پنج ساله بود كه آخرين رابطه اش با زني به نام افسونگر تمام شده بود يه زن مطلقه از فرانسه برگشته بود كه دو ماه مهمون مادرش شده بود، چه روزاي كثيفي بود، چه رابطه بودن هدفي، اون زن هوسبازي بود كه فاميل و غيرفاميل نمي كرد انگار دلش مي خواست به حاج خليل پيرمرد هم كه هفته اي يه بار مي آمد به باغچه ها سر مي زد اگه دستش برسه ناخونك بزنه و براش همه جوره خودشو مي ساخت، حسام آرمان اصلا رابطه خوبي رو حس نمي كرد و كلا خاطره خوبي از ارتباط با زنها نداشت و علاقه اش خيلي سرد و كم جان بود چون از ديدگاه اون آلوده شدن با زن انسان رو كثيف و احمق مي كنه و انگار ذهن آدم خستهت وكند مي شه اون از نزديكي اصلا رابطه خوبي نداشت و هر بار تا چندين روز احساس كثيف بودن مي كرد و نجس شدن آزارش مي داد و مثل يك وسواس مراقب اين موضوع بود تازه حالا از اين رابطه ها سالها دوربوده و در تنهايي خودش به آرامشي شيرين رسيده يه حس معنوي كه دست هر زني ممكنه اونو نابود كنه بايد موقعيت خودشو حفظ كنه، نيلوفر كشاورز يه احساس سطحي دارده كه زود از بين مي ره و فقط زائيده حس چسبناك دخترانه و تن گرم پر هوس اونه كه مي خواد خودشو ارضا كنه، نه ارزشي نداره...
آقاي آرمان سرشو بالا آورد نيلوفر هنوز ايستاده بود و چشماش مثل گربه ها پر از خواهش شده بود.
آرمان- ببخشيد شما هنوز نرفتيد. چرا؟
- آقاي آرمان خواهش مي كنم.
- ببينيد اين شهر پر از وكيل خوب هست كه شايد خيلي از اونا به يه منشي خوب مثل تو احتياج داشته باشند من واقعاً ...
- منشي خوب؟
متوجه نمي شم!
نيلوفر تمام جزئيات چهره آقاي آرمان رو مرور مي كرد، شايد از ديدگاه اون آرمان داشت سخت مي گرفت يا به قول جامعت كوچه و بازار كلاس مي گذاشت ولي چرا؟ وفاداري؟ نه اون تنهاست پس به كي وفاداري مي كنه؟ خيلي ها مي ميرند واسه اينكه يه همچين منشي پيدا كنند يه دختر كه هم براشون كار كنه هم بتونند بهش دست بزنند. حالا اين دختر خودش آمده داره التماس مي كنه، پس چرا قبول نمي كنه؟ به قيافش نمي خوره مذهبي باشه تا جانماز آبكش ها اين روزها تشنه و گرگتر از همه اند. نكنه آرمان به خودش وفاداري مي كنه چرا؟ نكنه مشكل جنسي داره، آخه كسي از يه همچين دختري مي گذره نكنه نيلوفر خودشو خيلي دست بالا گرفته، احمق نيلوفر تو احمقي دختر، قيافت مثل دلقكهاست. همه آدمها كه با يه رژلب يه لباس تنگ دلباخته تو نمي شن و ديگ هوسشون جوش نمي آد تو فقط با يه مشت رجاله سطح پائين برخورد كردي كه هميشه آويزوون بودند و مي خوان خودشو به هر تني بچسبونند ولي اين فرق مي كنه آدمه، نه نيلوفر نبايد اونو زا دست بدي نيلوفر من به شما علاقه دارم بايد اعتراف كنم... دوستون دارم... كار بهانه است بايد با شما صحبت كنم.
- چي ؟
آرمان مدتي به چهره نيلوفر خيره شد، چقدر درمانده و محتاج به نظر مي رسيد. چشماش ملتسمانه بود؟
يا اين فقط يه دام بود كه آرمان چهل و هفت ساله رو به طرف خودش مي كشيد مثل گياه گوشتخوار يا تار عنكبوت، از واحد بغلي صداي ويولنها بلند شد يك قطعه ابتدايي كه فقط روي يك سيم تمرين مي كنند، چقدر جذاب و تازه شده بود. نيلوفر چي گفت؟
خداي من براي آقاي آرمان خيلي خنده دار بود، نه آرمان بايد اونو رد مي كرد تا بره بايد يه جوري همه چيز رو تموم مي كرد، آرمان از پشت ميز بلند شد يه سيگار روشن كرد و از پنجره بيرون رو نگاه مي كرد، نيلوفر جلو آمد اين دختر چقدر پررو و گستاخ بود كيفشو روي ميز انداخت بعد روي صندلي كنار اون نشست ، آفتاب زمستون يه رنگ دلچسب به ديوارها داده بود، چهره حسام آرمان چقدر گيرا شده بود و دود سيگار و با چه آقامنشي خاصي بيرون مي داد بعد خيلي محكم و جدي به نيلوفر گفت:
- زندگي من مثل يه بركه است، آروم و ساكت دوست دارم اينجوري بمونهن، مزاحم من نشو، برو دنبال زندگي خودت، ديگه هم حاضر نيستم يه كلمه بشنوم، خداحافظ.
- آقاي آرمان من هيچ وقت مزاحمتي ايجاد نمي كنم، بذاريد ببينمتون باهاتون صحبت كنم مثلا راجع به فلسفه.
-خواهش مي كنم (نيلوفر چشم در چشم آرمان مي شود) التماس مي كنم.
براستي چرا نيلوفر التماس مي كرد، خودش هم نمي دانست چرا، اين يك احتياج مقطعي بود اين يك كشف مهيج بود يا فقط دستيابي به آرمان با تمام قدرت و به هر قيميتي ، چه حسي بود ؟ مطمئنا منطقي نبود، عشق بود، بدون هيچ شناختي به اين سرعت، هوس بود، اون چي بود كه مثل گرگ زير پوست نيلوفر داد مي زد، عاشق شده بود، در اين لحظه يا براي هميشه ؟ چرا وقتي با ميترا به سينما رفته بود يه بار هم عاشق نويسنده اون فيلم شده بود كسي كه اصلا نديده بود از عكس شهردار يكي از شهرهاي بلژيك هم كه توي روزنامه انداخته بودند خيلي خوشش مي آمد آرزو داشت باهاش حرف بزنه حتي تو اينترنت هم به دنبال آدرسش رفته بود. اين چه حسي بود كه به اون دست داده بود؟ او بيمار بود يا هرزه بود؟ يا فقط به دنبال هيجان بود ، چرا شهرام رو ول كرده بود يه آدم خوش قيافه و جون كه پنج ماه همه جوره باهم رابطه داشتند، شايد فقط به خاطر اينكه به ميترا و الناز ثابت كنه كه مردها براش بي ارزشند يا به آدم رو به ترقي و اوانگارد است اونو ول كرده بود، اين چه حسي بود كه نيلوفر داشت آرمان به چشماي نيلوفر خيره بود سيگارش تمام شده بود خاكستر سيگار روي شيشه ميز افتاد و متلاشي شد چقدر بوي افسونگر در نظرش زنده مي شد نگاهي كه مثل همين نگاه بود نيلوفر به آقاي حسام ارمان نزديك شد دستهاي آرمان رو گرفت و مثل پركاهي خود را در بغل آرمان انداخت، آرمان مثل يه كوه يخ بود و متعجب، دختر مرتبا اونو چنگ مي زد و مي گفت دوستت دارم، هيچ حسي به آرمان دست نداده بود، نگاهش به كمد روبه رو بودكه يه مجسمه برنز سنگين كه يه عقاب پر گشوده بود روي اون خيره شده بود چشمهاي عقاب به آرمان تيز شده بود و انگار جون مي گرفت، آرمان سعي مي كرد خودشو جدا كنه، صداي لرزش شيشه ها و ماشينها در خيابان و صداي ناهماهنگ ساز چند موزيسين تازه كار از ديوار بغلي با هم مخلوط شده بود، نيلوفر چهره اش به چهره آرمان چسبوند و مي گفت منو ببوس، آرمان بازوهاي دختر رو گرفت وسعي كرد اونو از خودش دور كنه، ضربان قلبش تند شده بود، هر لحظه ممكن بود احمد ننجفي مثل گاو بياد تو و چه فاجعه اي مي شد، دستهاي آرمان با تمام نيرو دختر رو جدا مي كرد و مي گفت بس كن كوچولو، آروم باش، برو از اينجا، سينه هاي نيلوفر به دستهاي آرمان برخورد مي كرد و احساس عجيبي به او مي داد، نيلوفر به پاهاي آرمان چسبيد و آرمان اونو بلند كرد دستهاي نيلوفر به تن او مي خورد و آرمان مقاومتش كم شده بود، اما نه، بايد به خاطر تمام ارزشها و تمام چيزهايي كه سالها به اون حس زندگي داده بود خود را نمي باخت.
آن دو با هم يكي شده بودند و چرخ مي زدند نيلوفر نفس نفس مي زد و آقاي آرمان با صداي آرام و متين مي گفت ولم كن دختر ، ديوونه
سقف با لكه هايي از نم زدگي، پنكه سقفي، چند طبقه كتاب حقوق و ديكشنري يه ميز صندلي پشت بلند چرخ دار، يه كه روي ميز افتاده بود و به ته رسيده بود، يه مشت كاغذ روي ميز، پنجره كه منظره آمسون زمستون رو نشون مي داد و نور آفتاب كم جون آهسته آهسته در چشم آرمان مي گذشت كه محكم پشتش به كمد چوبي كنار ديوار برخورد كرد يه عقاب فلزي و سنگين مثل اينكه با تمام سرعت براي شكار پائين مياد با نوك تيز خود به جمجمه آرمان فرو رفت مثل يه سوزن در چوب پنبه، نيلو مدتي لبهاي اونو مي بوسيد كه متوجه بي حركتي و گرمي خون، روي صورت او شد اينجا طبقه سوم يه ساختمون كج و كوله اس كه انگار شيشه هاي اون خمير ندارند و مرتبا مي لرزند، احمد نجفي و پشت سرش چند تا جوجه موزيسين و يولن به دفتر كار آقاي آرمان هجوم آوردند، نجفي شماره اورژانس رو مي گيره و با صداي شبيه به ميوه فروشها آدرس مي ده، معلم ويولن با چشمهاي باز آقاي حسام آرمان وكيل پايه يك دادگستري رو هم مي بنده، هيچ اثري از كسي نيست يكي از شاگردها يه دختر قد كوتاه تپل با يه ويولون سفيد رنگ تو دستش آروم به بغل دستيش مي گه : چه آقاي جذابي بودند!
تهران جشنواره بين المللي فجر دانشجويي بوديم، امپرسيون: جيغ بنفش

نزديك به دو سال تمرين پيگيرانه وكلي جشنواره رفتن مجتبي فلاحي، معين نعمت الهي، مريم اكبري، مريم زارع، و پويا با همه بچه هاي امپرسيون به اوجي از هماهنگي رسيده بوديم كه احتياج به حرف زدن نبود. حتي شايد ساعت ها تمرين بي صدا و بدون ديالوگ رو داشتيم و اين فقط يه ارتباط حسي يا يه جور اتصال عجيب بود كه فقط ما مي دونستيم. خب از اونجايي كه همه ما مي دونيم جشنواره هاي تاتري گاهي بنا به سياستها و نظرها و سليقه ها و .... و از همه مهمتر كج فهمي هاي دبير و روساي برگزار كنندشان مي تونن هر بلايي رو سره اجراي يه تاتر در بيارن ، چه برسه به راي داوران ، چاره اي نيست به جز زدن به در بسته ، غمگين شدن وحس انزجار از عدم احقاق حق كه اصلا ربطي به ارزش ديگر دوستان كه شايد فكر مي كردن رقيب هستند ولي من دوست خطابشون مي كردم نداره، من قبل از اختتاميه از تهران برگشتم چون مي دونستم تو اون دبيرخونه چي مي گذره و براي اولين بار خواستم از چيزي كه الان خيلي مد شده براي اعتراضم به سياستهاي اون جشنواره استفاده كنم: موسيقي رپ، رپ نوشتن خيلي سخته اما وقتي وجودت پر از اعتراض باشه واژه ها پشت سرِ هم رديف مي شن. با ارسلان بلادي تنظيم كننده و عباس حكايتي نوزانده گيتار الكتريك مدتي تمرين گذاشتم. كار با يه ملودي جاز شروع مي شه و شروع خوبي داره اما كاملا به همون شيوه جلو نمي ره. به هر حال بايد دوباره عرض كنم كه اين تراك رپ به پاس حمايت از بچه هاي گروه تاتر سكوت و عشقي كه من به دوستانم دارم تهيه شده و بعداً هم فهميديم از BBC برنامه زيگزاگ پخش شده و اولين اعتراض به شيوه رپ درجلوي جريان هنر تاتر بوده كه خب از اين لحاظ مي تونه حركت جلو برنده اي باشه و بازدارنده از خيلي حق كشي ها. البته من به شيوه هاي راك اندرول و متال هم اعتراضاتي دارم كه البته تاتري نيست و شايد هم بيشتر جنبه خود آزاري و ديگر آزاري و مردم آزاري بده... و در نهايت خدا به دادمون برسه. همين.
اگزما همايش استاني تاتر فارس پائيز سال 86 انتخاب موسيقي متن فيلم فهرست شيندلر
دوست ندارم در مورد كليت كار صحبت كنم ولي وقتي تو كارهاي اجرايي مدرن صحبت از نريشن و استفاده از مديا وهنر انتخاب موسيقي مي شه تنها كسي رو كه من تو نريش و بك گراندهاي اون قبول دارم پيام لاريانه. شايد بيش از يك ماه بود كه هر روز براي پيداكردن موسيقي كه بتونه روي مدياهاي كار سوار بشه و به تصاوير و جنسيت صداي من بخوره و البته مفهوم رو هم القا كنه ، بدون اينكه خود موسيقي بخواد خودنمايي كنه و جزئي از كل نمايش باشه ، تمام mp3 هاي بي كلام رو زير و رو ميكرديم. در حقيقت ما براي تصوير دو بعدي روي فضاي زنده تاتر كه با پروژكش پخش ميشد ، به دنبال ايجاد توهم در حضور غايب تصوير بوديم تا مفهوم رو با هنر حضور يعني تاتر در ضمير ناخوداگاه مخاطب ايجاد كنيم. من به عنوان نويسنده و كارگردان كار نمي دانم چقدر به اين هدف نزديك شدم ولي خوب مي دونم كه پيام براي تصاوير ويدئويي اين كار خوب موسيقي رو انتخاب كرد. در حقيقت مهندس مهرداد توللي و آهنگساز برجسته شيرازي چند طرح رو براي اين ويدوها ماكت كرد ولي زياد سوار كار نبود. تا اينكه انتخاب موسيقيِ پيام مجموعه شنيداريِ تاتر اگزما رو تكميل كرد. موسيقيِ پيدا شده ، موسيقي متن فيلم فهرست شيندلر بود كه ساخته جان ويليامز است. من براي رسيدن به فضا و رنگ موسيقي اين كار كه كاملا سياه و غمگين اما با ايمان بود ، بيش از 10 بار اين فيلم رو ديدم و نقدي گذرا بر اين كار و موسيقي اون زدم كه پيشاپيش به پيام مي گم دستت درد نكنه.
البته چيزهايي رو كه من در زير عنوان مي كنم به نمايش اگزما ربطي نداره ولي موسيقي انتخابي اين نمايش منو وادار كرد كه به آنچه ساخته ام و موسيقي كه انتخاب شده نگاهي محتوا جويانه و واكاوانه تر بندازم و دوست دارم شما هم اون چيزي رو كه من از فيلم فهرست شيندلر به كارگرداني استيون اسپيلبرگ و فيلم نامه استيون زايليان بر اساس رمان تامس كينسلي و موسيقي ساخته جان ويليامز كه جايزه اسكار بهترين موسيقي 1995 بهترين فيلم بهترين فيلمنامه و بهترين كارگرداني رو در اسكار گرفت بدونيد.
نوري در دل تاريكي در سكانس اول دستي كه شمع را روشن مي كند و عنوان فيلم ديده مي شود اين عنوان بندي تلويجا آنچه را كه مجموعه فيلم در بردارد به رخ مي كشد. يعني اهميت فيلمساز در برابر آنچه مطرح مي كند و نمايش مي دهد. آنچه از اسپيلبرگ مي دانيم اين است كه او فيلم سازي جريان ساز است كه فيلم هايش جريان هاي مختلفي را فراتر از محدوده خود فيلم دنبال مي كند. روش پرداخت اسپيلبرگ به فهرست شيندلر مثل هميشه تقسيم كردن فيلم به فصلهاي مختلف و زير ذره بين بردن هر فصل با دقت فراوان و پرداخت به جزئيات است. مثل همان روش در اينديانا جونز يا اي تي .اما در اينجا از حركت كرين خبري نيست و انگار كه اين فيلم با مقايسه به پارك ژوراسيك، نجات سربازرايان و ... بسيار كم هزينه تر ساخته شده و فضاي سياه سفيد آن كه در سكانس پاياني فقط يك رنگ قرمز به اين خاكستري اضافه شده ، ماهيتي به قول معروف هنري تر رو بهش داده. داستان به طور خلاصه از اين قرار است كه در زمان آدم سوزي يهوديان در جنگ جهاني اسكار شيندلر كارخانه اي رو خريداري كرده كه يهوديان به طور رايگان در آنجا كار مي كنند و كارخانه پرسود آن كه ظروف ارتش آلمان را تهيه مي كند سود زيادي به شيندلر اتريشي داده است. به طوري كه براي حفظ كارگران مجاني و يهودي رشوهاي زيادي به سران نازي مي دهد و به كمك ايزاك اشترون كه يهودي و حسابدار اوست و نقش او را (بن كينگزلي) بازي مي كند تعدادي از يهوديان را جان پناه مي دهند . اما در زمستان 1944 كه از آلمان خاكستر ده هزار اسيد در كوره هاي آدم سوزي همراه با برف از آشويتس به زمين مي نشيند دستور مي رسد كه تمامي يهوديان اين كارخانه سوزانده شوند .اما شيندلر فهرستي تهيه مي كند كه كارگردان اصلي كارخانه بوده اند و 1100 نفر را با رشوه بسيار زياد فراري مي دهد و به چكسلواكي مي فرستد . در پايان جنگ شيندلر ورشكسته در حال گريه با خود مي انديشيد كه اگر پول بيشتري داشت جان يهوديان بيشتري را نجات مي داد.
در هر صورت فيلم بسيار تلخ و سياه اما رگه هاي اميدوارانه مذهبي و اعتقادي در شخص شيندلر كه كاتوليك است ايجاد مي كند. در جريان نموي شخصيت ، او از انساني سودجود و مادي گرا در زمان جنگ به يك نجات دهنده و نوعي رهبر تبديل مي شود كه در خلال آن چيزهاي زيادي را از دست داده اما نام بزرگي را به خود اختصاص مي دهد. آهنگساز در پس زمينه تمام سكانسها همراه با شخصيت اصلي درونيات و رشد معنوي انگار موسيقي خود را رشد مي دهد. انگار مي خواهد با صداي ويولن و پيانو به ما بفهماند حركت انسان از ورطه شر وبي رحمي به دامنه خير و بخشندگي و فداكاري چگونه شنيده مي شود. چگونه مي شود با موسيقي آن را ايجاد كرد موسيقي نوشته شده ويليامز نوعي انزواي ناخواسته حاصل جبر اسيران يهودي كه به مرگ مي رسند را به مخاطب تزريق مي كند و در كنار آن همه تلخي و اندوه تلاشهاي انسان براي نجات ديگران با نوعي حماسه غم زده نوعي تلاش غم انگيز نشان مي دهند. صحنه اي كه دوشهاي آب روي زنان كه تا سر حد مرگ ترسيده اند در اردوگاه و لحظات مرگ آنان و هنگامي كه سرباز نازي قطعه اي از موتسارت را با پيانو اجرا مي كند و آنجايي كه اتومبيل شيندلر از روي اجساد رد مي شود. آهنگساز جان ويليامز در حاليكه موسيقي خود را در خدمت حوادث قرار داده گاهي مثل ناظر بر حوادث نيز عمل مي كند. انگار زودتر از اينكه ما با چشم و استدلال فيلم را بفهميم موسيقي گوش ما را آماده مي كند و به ما كد مي دهد كه حالا چه چيزي را از تصاوير استنباط كنيم.
انگار جوري حرف مي زنم كه حس مي كنم عالي بودن اين موسيقي منو غيرمنطقي كرده ولي اگر باور نداريد موسيقي رو پيدا كنيد و گوش كنيد.
به ياد نمايش كوچ و به پاس قدرداني از دوست عزيزم دكتر وحيد جهانميري نژاد
پائيز سال 80 بود كه توي پارك خلدبرين در حال روخواني يكي از كارهاي فالنتين با مسعود حيدري بودم.
كه وحيد جهانميري رو در حال درس خوندن ديدم و بعد تنها كافي بود كمي با اون گپ بزني و متوجه بشي مثل خودت عشق تاتره. شايد يه جورايي تو دانشجويان پزشكي داشت خلاف جهت پارو مي زد ولي عشق همينه، صحنه تاتر همينه.
دكتر اون موقع با استاد احمد آرام يه كارگاه آموزشي راه انداخت كه بنده هم اونجا بودم. بعد از اون تو كار خاك سپاري زن زنده نوشته استاد احمد آرام با وحيد هم بازي بودم و بعد از اون مرداد 81 بود كه يه متن از لوئيچي پيرانيلور با وحيد بازي كردم و 15 شب تو بيمارستان نمازي اجرا كرديم (مردي كه گلي به دهان داشت). تو اين روزها و ماهها كه تقريبا تمامي شان رو در كنار گروه تماشا وحيد جهانميري، بهار علي پور، علي بيات، پرهام هنري، مسعود حيدري، فرناز حاجي وندي، ندا بازوبند، گلناز صفوي و آرين محمدي مي گذروندم و واقعا ميشه گفت به شيوه مشقت كار مي كرديم فقط مي تونم بگم وحيد جهانميري از تمام وجود مايه مي گذاشت تا گروه بتونه تمرين كنه و كار روي صحنه ببره و تاتر و بهتر بشناسه ، بهتر تجربه كنه و به همين خاطر هم بود كه از بيمارستان فاصله گرفته بود و من مي دونستم يه روز اگه مزد زحمات وحيد رو مراجع مربوطه هنريه در ايران ندهند و قدرشو ندونند ، حتما خداوند خالق هنر ميتِ تاتري رو روي زمين نگه نمي داره. يعني چيزه... ببخشيد اجر و پاداش نيكوكاران رو ميده.


پائيز بود كه به خدمت نظام مقدس سربازي ، زير پرچم رژه مي رفتم و وصل پادگان بودم كه وحيد جهانميري روي يه متن از صبح تا شب كار مي كرد. يه طرح نو و تازه و شايد يه اتفاق در تاتر شيراز بود. اسم كار كوچ بود كه توي استاني همون سال 82 منتخب شد و دقيقا يادم نيست چند تا جايزه گرفت ولي اكثر اولي ها رو برد. بازي خانم ليلا بانشي، ندا بازوبند، بهار علي پور، و گلنار صفوي و رز اسلامي كه كوچولويي بود اون موقعه ها ولي حالا ماشاا... بزرگ شده.

كوچ به همراه نمايشهاي در كوه هاي كابل... ميلاد اكبرنژاد و باد ما را خواهد برد كار آقاي نيكومنش با بازي خوب محسن كيهانپور و خانم فائزه كشوري روانه منطقه اي اردبيل شد كه بنده هم توي كار كوچ پشت صحنه و صدا و دكور و خلاصه همه جا فضولي مي كردم. توي اردبيل دقيقا يادمه تمام اولي ها رو گرفت و كوچ با كارگرداني دكتر وحيد جهانميري بعد از چند سال بود كه از فارس در جشنواره بين المللي فجر سال 82 تو تالار كوچك روي صحنه رفت و خود وحيد كانديد بازيگري مرد شد البته يادم رفت بگم دوست عزيزم علي بيات پور هم كه با من در ساخت دكور هم سنگر بود چقدر زحمت كشيد و نكشيد كه مع هذا يك ساعت و ربع اجرا در اردبيل 3 متر چوب ، دكور و تابلو رو من و گلي و پرهام هنري از پشت گرفته بوديم كه نريزه روي سر داوود رشيدي و هيات داوران كه ميخ كوب شده بودند. و تقربيا ميشه گفت تا آخر اجرا جونمون به لبمون رسيد... آره مي گفتم وحيد با دعوت ژرمنها كه از كار (كوچه) چنان لذت برده بودند كه ساعتها مخ كارگردان رو كار گرفته بودند ، به آلمان دعوت شد. اجرا در برلين آلمان آوريل سال 2004 در جشنواره Farmearditance با همكاري مترجم هنرمند خانم سوزان باغستاني انجام شد. و بازهم شيرازي ها افتخار ديگري رو در تاتر به نام دكتر وحيد جهانميري ثبت كردند كه بايد حسابي باهاش كلاس بذارن. و اينو هم اضافه كنم كه استاد علي نقاش زاده هم تو تمام اين سربالايي ها همراه و هم قدم كوچه با ما بودند.







1 –
از تخت چوبي كودكيام خون ميچكد
پتويي كه در آن ميخوابم
مثل روباهي مرا در آغوش كشيده
و پنجههاي تيز و سرد آن را كه نميبينم گوشه چشمهايم را زخم ميكند
در بستر من
تيغهاي صورت تراشي آرام آرام رشد ميكنند
و دست كش چرمي به دست دارم
تا وقتي دوباره تب به سراغم آمد
دستهايم مثل بادكنك باد نشوند
پاهايم را از زانو بريدهاند
سالهاست كه نميتوانم بشينم و راه بروم
من هميشه در حالت خوابيده
سقف اتاقي را ميبينم كه اقيانوس منجمد روي آن سنگيني ميكند
و ساعاتي ديگر زمين به دور خود چرخيده و من در زير اتاقم صداهايي را ميشنوم
اقيانوس منجمدي كه ميجوشد
كف اتاقي كه ميشكند
و تخت چوبيام با تيغههاي بزرگ در حركت است
من در سورتمهاي خوابم
پاهايم را بريدهاند
دستهايم در دست كش چرمي داغ شده
و باد گوشه چشمهايم را مثل پنجههاي روباهي سرد و مرده ميخراشد
مادر من تب دارم
2-
مثل ژاكتي كهنه
خاك خورده و پوسيده
لاي آسيابهاي خرد و خراب
سالها كنج نمدار انباري
مثل يك عكس نيمه سوخته
جامانده لاي درزهاي سرد شيرواني
تصوير كارگري ساده
با چشماني به رنگ نوشتههاي تمام
روزنامههاي باطله
مثل يك مداد رنگي شكسته
سالها پشت كمد فلزي زنگدار
با لكههايي از دست كودكي
كه مرباي آلبالو ميخورد
مثل قلبهاي خاك خورده
آبي وخط خطي
كارت عروسي بينام
به رنگ استخوانهاي پوسيده
سالها لاي كتاب دعا جا مانده
من فراموش شدهام
مثل خاطره كودكي
با ژاكتي راه راه
كه قلبهاي كارت عروسي را رنگ كرد
وقتي دستانش چسبناك مربا بود
3-
شهرتاريك
نشانههايي تاريك و ژرف
آيه هايي از شيطان
و سكوتي از جنس كثيف كتمان
ميشكافد نقاب حرفهاي كليشه ذهن آدمهاي انسانيت خرده تعارف پوش
استفراغ ممتد غرايز
در رگههاي بي جان مهر
به بامدادهاي تاريكتر از شب و كابوس
ميگستراند بوي گند آدمهاي منجلاب مانده نمناكتر از موش
بر اين سكوت مرداب ژرف
بر سياهي اين آشفته بيوقت و كابوس
موشها را بيدار كن!
ارشه برساز انسانيت بكش
بپروان روح پاك به خاك وجود مردگان تب زده اين شهر فراموش.
4-
كاج به جاي برف!
پودر رخت شويي ميباريد
تا سياهي چهرههاي گازوئيل زده شهروندان
به سپيدي صداقت سياهان آفريقا
در هزارههايي كه من و عشق و قار
ميهمان خانههاي ميمون
شبنشين شاهانه شاپرك بوديم
و مست ترانه باران،
مهربان و قانون مدار بوديم براي عبور از چهارراه
و چراغ سبز
اول درخت، احترام عبور آب و
حق تقدم با پروانههاست.
5 –
شب ماه دي سياه بود سرد بود
امشب با خاكستر نشستم
امشب با خاكستر و ستاره حرفها دارم
از سردي انگشتان پايم
تا كسي كه شايد مرا دوست داشته باشد
با عشقي به رنگ خاكستر
در اين شبهاي سرد
آرام آرام فرو ميروم
ميروم در تنگ مردابي به چسبناكي فكرم
در عمق گردابي بس هولناك
به دنبال گرمايي در خاكستر ميگردم
تا به صبح رود اين شب ناخواستته
و رها در دشتي از انرژي شوم
مثل ستاره در آغوش مادرش
زمستان در تابستان هم به قلبم نزديك است.
پائيز امسال شايد فكر ميكني
پائيز است، اما همه چيز
همانطور كه بوده هست
پائيز امسال تو ميپرسي
همه چيز دقيقاً همان طوري كه بوده هست
كمي درختان بزرگ شدهاند
اما در رگهاي تو اين مي سوزد جواني،
اين ميميرد فصل سبز
پائيز است امسال كه تو
يك سال پير شدهاي
خسته و كمي دلگيرتر از قبل شدهاي
پائيز است امسال كه شايد فكر ميكني كمي بزرگ شدهاي، نه
پير شدهاي ، و همه چيز همانطور است كه بوده
كفشهاي تو هيچ تغيري نكردهاند
همان مورچه سال تحويل هنوز از ديوار بالا ميرود
قاب عكسها همانطورند و مزه غذاها همانطور
اما تو پيرتر شدهاي و انگار در مغزت در حركت است باد
كه پائيز ميآورد
كه پير و فرسوده ميكند
و همه چيز همانطور خواهد ماند
در هم و متناوب .
سياه است لختههاي خون
بر ديوار
كه پاشيده شده بود و
كاشيهاي سفيد حمام را سرخ كرده بود
اما حالا سياه هست!
خاطرهاي از امير بر تك تك ذهن انسانهاي امروز
آري
پوسيده و سياه است
و ياد نداريم شايد
حمام فين كاشان
زماني عدالت اجتماعي را به سرخي ديد و
مزه گرم خون را به سرخي چشيد
نه بيا نداريم
چون سياه است
راه روش ما
اين مردمان سياه.
6 –
او رفت
و من دارم ياد ميگيرم تنفر
يك تاكسي ترمز كرد ...
بعدازظهر خوابم نميبرد
تلفنها همگي خرباند
هنگامي كه او رفت
تاكسي ترمز زد، من گفتم آخر خيابان
راننده ميگفت: بعدازظهرها خوابم نميبرد
آخر خيابان
من رسيدم
تاكسي رفت...
و يك كيوسك زردرنگ
روشن نوشته بود خراب است
دوستت دارم و چند تا شماره
من كنار آنها نوشتم
دارم تنفر را ياد ميگيرم ...
خودكارم نمينوشت
تلفن زنگ زد
من گوشي را برداشتم
يك راننده تاكسي بود گفت:
اين كيوسك تلفنش خراب است
صداي بوق اشغال آمد
من متنفر شده بودم
تمام دوستت دارمها را
خط خطي كردم
خودكارم نوشت
صداي يك ترمز آمد ...
از خواب بعدازظهر پريدم
تو رفته بودي
و من متنفر بودم
(مي شود از واژه عشق به جاي تنفر در اين شعر استفاده كرد.)
7 –
باران
بر سقفهاي شيرواني وقتي ميآيد
صدايش تا صبح
مثل درزدنهاي هزارن بار برخانهاي كه كسي نيست
باران امشب بر سقف در ميزند
من در خانه نيستم، عزيزم با تو در حاليكه خواب شاديهاي دخترانه ميبيني گوشهاي بيدار
آري با توام به فاصله كل اين شهر خيس بيدار نشستهام و
دردهايت را به جان ميخرم
آسوده بخواب بيدارم.
8 -
VIOLINIST
چه ويولن غم ناكي مينوازد؟
كفشهايم خيس و سنگين
ميكشد تن خسته را
در سنگفرش سياه اين خيابان
تمام پنجرهها شكسته
شيشهها ريخته
و
پردههاي سبز را باد ميبرد
پيرزن گريه ميكند
شايد هم باران صورت او را خيس كرده
آه نميدانم .
خاموش و روشن ميشوند
چراغهاي قرمز سرپيچ
و چشمهايم را رنگ ميكنند
مثل سرخي خون گربه
كه از ريل آهن ميچكد
خندههاي كلاغ، بوي شراب
همه گريه ميكنند
شايد هم باران صورت آنها را خيس كرده
همه جا سياه ميشود
مثل سنگ فرش
پراكنده ميشود لحظهها
چرا قلبها آهسته ميتپد
آدمها محو ميشوند
مثل آبهاي كثيف رو ميروند در سنگفرش
من گريه ميكنم
شايد هم باران صورت مرا خيس كرده
پاهايم فرو ميروند
و صداي فرياد من به گوش ديوار نميرسد
چشمهايم قرمز ميشوند
از دست من خون گربه ميچكد
و لباس سبز من پر از خرده شيشه پنجرهها است
من فرو مي روم
تنها اميد من دختري است
با موهاي طلائي
كه باد آنها را بالا و پائين ميبرد
و با پرپركردن گلي سرخ برايم ميگريد
شايد هم باران صورت او را خيس كرده.
داریوش ثمر متولد پائیز 1358 در شیراز است ، تحصیلات خود را با مدرک کاردانی در رشته صنایع چوب و کامپیوتر
به پایان برد ، اما فعالیتهای هنری خود را از سال 1375 با تأتر آغاز کرد و در شعر و قطعات ادبی ، داستان کوتاه نیز فعالیت کرد که انگار در ادبیات او سایه عظیمی از پائیز و سردی و خزان سنگینی می کند و عمدتاً سیاهی و مرگ اندیشی گاهی بر ژانر نوشتاری او مشهود است .
حاصل کارهای نوشتاری تا کنون فیلم نامه هاي مصوب: خورشید و سیاه 1377 ، و نولهای کوتاه ، خردهای سبز آبان 78 ، مرده را می شوید پائیز 81 ، در ساعتی مانده به صبح می میرد 1382 ، اتوبوس در دایره بسته 1382، چیزی یادم نمی یاد پائیز 1383 ، ویولن سفید 1385 ، فیلم نامه سایه های سوخته 1385 و... است ،
تأتر دغدغة اصلی زندگی داریوش ثمر است. هر چند كه او فعالیت های تجربه گرایانه در زمینه فیلم چه نویسندگی و بازی و کارگردانی دارد .چند مستند در حوزهای اجتماعی فقر و اعتیاد و بیماری های خاص که در جشنوارها شرکت کرده و یک فیلم منتخب برای وزارت بهداشت ، و کارگردانی فیلم کوتاهی به نام (از یادداشتهای یک دیوانه) که خود به سبک خاص بازیگران گروه سکوت توجهی خاص در این فیلم داشته و قابل ذکر است که این گروه شیوه و متدی خاص برای بازی در حال تجربه دارند ، بازی در فیلم زیر صفر منتخب جشنواره خراسان و چند فیلم کوتاه دکوپاژ و ترانه و ساخت ویدیو موزیک و ...
داریوش ثمر هم اکنون از اعضای مرکزی گروه تأتر سکوت که با همکاری پیام لاریان ، مجتبی فلاحی ، پويا لاريان و معین نعمت الهی به طرح و تدوین تجربه های نو مشغول است و می داند تأتر و تجربه فرصت زندگی ما را پر از خلاقیت و جاودانگی می کند و این تأتر است که به ما می آموزد زندگی هیچگاه تکرار نمی شود .
عمدة فعاليت ها
نگارش نمایشنامه عطر عشق تابستان 1378
مدیر صحنه تأتر سرگذشت یک بانو کاری از کارگردان تلویزیون خانم لاله امامی 1378 شیراز ،
نگارش نمایشنامه خزان در چاه 1380 ،
بازی در نمایش به خاک سپاری زن زنده نوشته و کارگردانی احمد آرام ،
بازی در نمایش مردی که گلی به دهان داشت نویسنده لوئیجی پیراندلو به کارگردانی وحید جهانمیری اجرا در تابستان 1381 ،
کارگردانی، نوشته و بازی در نمایش زندان اجرای خاص در دانشکده هنر شیراز 1381 ،
دکور و نریشن نمایش کوچ شرکت کرده در جشنواره فجر به کارگردانی وحید جهانمیری 1382 ،
دکور و هماهنگی بوی خوش سیمرغ به کارگردانی علی رزاقی 1379 ،
بازی درتخم مرغ فلزی منتخب استانی و منطقه ای کشور 1383 ، به کارگردانی احمد آرام ،
نویسندگی و کارگردانی پشت پلکهای عروسک منتخب جشنواره دانشگاهی فارس در 1384 ،
بازی در نمایش امپرسیون جیغ بنفش به نویسندگی و کارگردانی پیام لاریان منتخب سه جشنواره استانی و کشوری 1385-1384 ،
نویسندگی و کارگردانی نمایش دو نظر متفاوت اجرا شده در جشنواره بهار نمایش1384 ،
بازی در نمایش جان و جو به کارگردانی علی نقاش زاده ،
نویسنده و کارگردانی نمایش همه اشکهای من اجرا در تابستان 85 شیراز ،
مدیر صحنه نمایش جزام روح اجرا در جشنواره استانی 84 شیراز ،
نویسنده و کارگردان نمایش ساعت 25 ،
نویسنده نمایش نامه هتل کالیفورنیا برنده جایزه نویسندگی از جشنواره آسیب های اجتماعی کشور ،
نویسنده و کارگردانی نمایش پینک متل ،
کارگردانی گروهی و بازی در نمایشنامه خوانی بر پهنه دریا به نویسندگی اسلاومیرمروژک برگزیدۀ نخستین جشنوارۀ نمایشنامه خوانی استان،
نویسنده نمایشنامه بن بست جشنواره سواران عشق 1386
نويسنده، كارگرداني و بازي نمايش اگزما ، نخستين همايش استاني 1386
و بر پایی کارگاه تأتر با همکاری اداره ارشاد تابستان 85 –
نمایش پرنده های گیتار . نجواهای سرد زنان قلیایی/ در حال تمرین